چهار
سر حرفی که زدم موندم، سخت بود ولی موندم. پسفردا تولدشه و بلاتکلیف ترینم برای گفتن یه تبریک کوچیک. مسخرهترینوضعیتی که میتونه وجود داشته باشه.
دلم هنوز تنگه براش. بعضی وقتا یا تو ذهنم باهاش دعوا میکنم، بعضی وقتا هم هنوز دوستم داره، بعضی وقتا هیچکدوم دیگه اون یکیو دوست نداریم،.... و هزار مدل دیگه.
ولی آخر آخرش، یه من میمونم و یه دل تنگم و یه مغزی که هی باهاش فک میکنم که یعنی تولدش رو تبریک نگم واقعا؟
+ نوشته شده در جمعه نهم تیر ۱۴۰۲ ساعت 16:33 توسط Mn
|