بیست و یک
دیشب یه چیزی شنیدم که داغون شدم.
امروز تو عکست رو استوری کردی و من خودمو کشتم که ریپلایش نکنم و سوالم رو نپرسم.
تو اصن منو دوست داشتی؟ صرفا همون چند ماه اول. نه بقیهش حتی.
اصلن هیچوقت منو دوست داشتی؟ تا دیشب مطمئن بودما، و حتی اینجوری بودم که هنوزم دوستم داره.
ولی از دیشب به بعد، و شنیدن اون حرفا، یهو مغزم شروع کرد به پازل چیدن. هی یادش اومد. هی چیزایی که همون موقع هم با خودم میگفتم که چرا اینجوری شد یادم اومد. و یهو انگار خالی شدم. یهو اینجوری شدم که اصن، ثانیهای تو همه این سالها، حتی همه این سالها هم نه، فقط چند ماه اول، منو دوست داشتی؟
من ازت بت ساختم واسه خودم. کاش خراب نشه. میدونم از یه جایی به بعد فقط من دنبال تو بودم، من اصرار کردم. ولی از اونجا به قبل چی؟ اون موقع هم فقط من دنبال تو بودم؟ کاش بیای بگی حتی شده یک روز، منو دوست داشتی. این فکر کهتو عاشقم بودی منو سرپا نگه میداشت. اگه بدونم هیچوقت هیچ حسی نبوده، میپاشم از هم.