یه مدت زیادی بود که حتی برای یک ساعت هم از مغزم بیرون نمیرفتی. دیشب زنگ زدم صفری. حرف زدیم حرف زدیم تا رسید به پرسیدن حال تو و فهمیدم ایران بودی. وقتی بهم گفت ساکت شدم. فقط گفتم کاش الان نپرسیده بودم. دیگه حرف مهمی راجبت نزدیم. چون من احمق اشکم درمیاد وقتی راجبت حرف میزنم. چیزی که صفری میدونه ولی تو نه.

خسته میشم انقدر خودم رو مقصر میکنم تو ذهنم و تورو قربانی. خسته میشم از مجازات خودم. خسته میشم از این که تو ذهنم هیچ خاطره بدی ازت نمونده و هرچی مونده خوبی و دوست داشتنی بودنته. خسته میشم از این که هیچی پیدا نمیکنم که باهاش یه نقطه بذارم جلو اسمت و تمومت کنم. خسته میشم از انقدر ضعیف و بدبخت بودنم.

بیخیال. چه اهمیتی داره.

چرا باید یه نفر به اسم تو برای پست قبلی نظر بذاره آخه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟