هنوز سر حرفم که گفتم دیگه بهش مسیج اینا نمیدم هستم. شاید از نظر خودش خیلیم کار خفنی نبوده که این دو هفته هیچی نگفتم. ولی برای منی که هر ثانیه و هر لحظه دلم براش میرفته، و تو فکرم بوده، سخت‌ترین کار دنیا همین بوده که هیچی نگفتم بهش.

چی میشه آخرش؟ تا تهش اگه همینجوری بمونه چی؟ میدونی من هیچ امیدی ندارم که حتی اگه من اتفاقای زندگی خودمو سر و سامون بدم، شانسی برای با هم بودنمون وجود داشته باشه. ولی خب احساس میکنم که بدون اون هیچی نیستم. اساسا انگار همه خودمو جا گذاشتم توی تک تک لحظه‌هایی که با هم بودیم. چرا انقدر عجیب و غریب دوستش دارم؟ چه وقتی که بود، چه وقتی که نصفه نیمه بود چه الان که نیست. ثانیه‌ای احساسم تغییر نکرد. چی شد که اینجوری شد مدل دوست داشتنم؟ چی شد واقعا؟