یک
بعضی روز و شبا، مثل امشب، که میبینم همه چی روی دوش منه و من یک نفری دارم همه چیز رو پیش میبرم، دلم به حال خودم میسوزه. با خودم میگم به خاطر این گند زدی به همهچی؟
بعضی وقتا انقدر و سخت و بد میگذره، که باورم نمیشه، این منم که دارم این مدلی زندگی میکنم. باورم نمیشه که این منم که انقدر غر میزنم، انقدر گریه میکنم، انقدر عصبیم، انقدر صبرم کم شده.
یعنی این منم که انقدر نادیدهش میگیرن، این منم که انقدر دوست نداشتیه؟
قبلا چجوری زندگی میکردم؟ همینجوری بودم؟ من یادمه قبلا میخندیدم. صبور بودم. امیدوارم بودم. حتی گاها دوست داشتنی هم بودم.
پس چرا اینجوری شد؟ چی شد که تصمیم گرفتم فقط این من باشم که از هرچیزی که دوستش دارم بگذرم؟
اصن من همچین تصمیمی گرفتم و همچین چیزیو خواستم؟ فک نکنم.
دلم برای خود خندون و شاد و بیخیالم تنگ شده. انگار ۱۰۰۰سال از اون موقعها گذشته.